مانی بازیش میاد. چهار دست و پا میاد سراغم و ( مثلا غرش کنان) انگولکم میکنه . من هم چهار دست و پا میشم و میگم:
بخورمت؟
چشاش از ذوق و هراس برق میزنه. همونجوری چهار دست و پا کمی عقب میکشه . با خنده می پرسه:
الکی؟
خیلی جدی میگم:
نخیر راستکی.
با تردید عقب تر می کشه و تته پته میکنه:
تو که مامانمی.
میگم:
خوب باشم.
و چهار دست و پا میرم طرفش. پا میشه . جست میزنه تو اتاقش و داد میزنه:
مامان یه بازی دیگه بکنیم!
------
یاد یه افسانه میفتم. در اسطوره های ایران باستان اولین زن و مرد که انگار از دو گیاه در هم پیچیده ساخته میشن مشیه و مشیانه نام دارند. وقتی که مشیه و مشیانه برای اولین بار بچه دار میشن آنقدر بچه براشون شیرین بوده که میخورنش! (اینگونه است که جوگیر شدن آغاز میگردد). بعد خدا در دل آنها مهر فرزند رو میندازه تا مانع بچه خوردنشون بشه!
حیف شدا. آخ که اگر این مهر نبود. چه حالی میکردیم.
------
آقا یک اعلام ذوق و حسرت. ذوق از وجود یه عزیز چند سانتی در نزدیکیهای قلب زهره دوست باحال مانی و مامان و باباش. و حیف که پیششون نیستیم تا در رشدش با صدامون، ویارونه دادنمون، خنده هامون، اگر لازم شد کمکمون سهیم بشیم. مانی که از وقتی که خودش و شناخت تو هوای محبت زوله و آمد ( زهره و حامد) تنفس کرد. روزی هم نیست که اینجا یادشون نکنه. اما از یه چیز خیالم راحته. بچه ها محبت را درک میکنن.
آی کوچولوی خیلی خیلی مهم! میدونی چقدر ما منتظرت بودیم؟ وقتی فهمیدیم هستی کلی ذوق کردیم. من بغض کردم. مانی و باباش میپریدن بالا پایین میگفتن هوشنگ هوشنگه .برای مانی قبلا هم وجود داشتی. عید پارسال برات کارت تبریک درست کرد. میدونم که میفهمی که دوستت داریم. عاشقتیم. قربونت میریم. جات راحته؟ حالشو ببر. وقتی هم خواستی بیای بیرون نترس. بهترین مامان و بابا رو داری . و در ضمن نترس.هر قدر ميخوای دهنشون رو آب بنداز. نمیتونن بخورنت.