مانی خیلی دوست داره که خاطراتش رو به شکل داستان براش تعریف کنیم: داستان تولدش، داستان پارک ارم با کامی و تارا، داستان پارک شاهین، داستان اتوبوس شیراز....
هر وقت عشقش بکشه که یکی از این خاطره ها رو مرور کنه سفارش میده: مامان قصه ء تولدم رو بودو. من شدم متخصص بعضی از قصه ها . بابا متخصص بعضی دیگه اش.
یه روز تو زمین بازی کنار خونه مون رو تاب نشسته بود و من داشتم تابش میدادم هوس کرد سفارش قصه بده: مامان، قصه ء بچگی های بابا رو بودو.
گفتم: مامان من که بچگی های بابا نبودم. باید مامان خودش قصه ء بچگی هاش رو بگه. مامان خودش کیه؟
- مامان بزرگ.
- آهان. چطوره تلفن بزنی به مامان بزرگ و ازش بخواهی که برات قصه بچگی بابا رو بنویسه. هان؟
- باشه.
شب مانی گوشی به دست ، بابا شماره مامان بزرگ رو یکی یکی میکفت مانی میگرفت. سفارش داستان داده شد. چند روز بعد با ایمیل قصه رو دریافت کردیم:
یکی بود یکی نبود
یک بابا و مامانی بودند به اسم بابا مسعود و مامان فردوس . چهار بچه داشتند به نام های عمه فرح و عمو بهروز و عمه فروغ و عمو بابک . در یک روز تابستان خداوند پسر دیگری به آنها داد که اسم او را روزبه گذاشتند . روزبه در ساعت 5/7 بعد ظهر روز 23 تیر ماه سال 1344 در شهر شیراز در یک بیمارستان دولتی به دنیا آمد . او در هنگام تولد 300/3 کیلو گرم وزن داشت.
روزبه در 6 سالگی به مدرسه رفت و دوره ابتدایی را با موفقیت سپری کرد و به دوره راهنمایی رفت در آنجا هم درسش را با موفقیت تمام کرد و به دبیرستان رفت و دوره دبیرستان را هم تمام کرد .
چون او و عمو بابک از نظر سنی فاصله ای نداشتند همیشه با هم بازی می کردند و با هم خوب بودند به طوری که همه فکر می کردند که دوقلو هستند .
بعد از یک دوره 12 ساله با موفقیت وارد دانشگاه شد . به همت خودش و همراهی مامان پروانه که با هم ازدواج کرده بودند لیسانس و فوق لیسانسش را با رتبه ای خوب گرفت . پنج سال پیش هم مانی جان به دنیا آمد .
حالا مدتی است بابا روزبه و مامان پروانه و مانی کوچولو به آمریکا ایالت آریزونا رفته اند و در شهر توسان زندگی می کنند . بابا روزبه برای گرفتن دکترا به دانشگاه می رود و مامان پروانه و مانی کوچولو در خانه هستند .
خدا آنها را سلامت بدارد در همه مراحل زندگی


-------------------
بخش خودمونی
با مامان بزرگ و بابا بزرگ:
- مامان بزرگ ، دستت درد نکنه. خیلی ماهی. - مامان بزرگ ،از شیرین کاری ها و (بعضا) خرابکاری های گل پسر هم بنویسید.
- بابازرگ کجایی؟ شما که هی سر به سر بچه ها میذارید. تعریف کنید.
- دوستتون داریم.
--------------------
- علت تاخیرم یه سفر بود که تو وبلاگ خودم اشاره کردم.
- زهره و حامد...سلااااام. حالتون خوووووبه؟ دماغتون چااااغه؟ میاید با هم دوست بشیم دو مغز بادوم تو گردو بشیم!
- چند تا بازی تو لینک گذاشتم که بهنام و محبوبه فرستاده بودن برای مانی.خوبه بذارید بچه ها بازی کنند: بازی نور، رنگ بازی، کارخونه لگوسازی.
- ترانه جون لینک شمع شیدا تو پست شمعی برای شیدا هست. با این حال برات اینجا اضافه میکنمش.
- چند روز پیش تولد شهروزم بود. آقا پیش دانشگاهی تشریف دارن. انگار همین دو- سه سال پیش بود که هنوز به سیب زمینی میگفت دیب دبیتی! بهش گفتم : شهروز خاله بیا بشین رو دوشم. یه خرده فکر کرد و گفت: مگه تو حمومی؟!!!
تو همیشه همون شهروز کوچولوی خاله هستی که دوست داشتی ببرمت پارک تا ماسه ها رو بپاشی هوا بریزه رو سرت! تولدت مبارک.