چند روزی بود که مانی بند کرده بود هر صبح که باباش راهی دانشگاه می شد بهش سفارش می داد که تو راه برگشت براش عینک آفتابی بخره! دیروز تو سفارشش کمی تجدید نظر کرد و گفت:
-بابا اصلا عینک آفتابی رو همین الان که داری میری دانشگاه بخر که یادت نره!
ولی نمی دونم از کجا فهمید که حتما تو راه رفتن هم باباش یادش می ره براش عینک آفتابی بخره. شروع کرد برای عینک من نقشه کشیدن:
- مامان ، یه ذره عینکت رو به من میدی؟
- نه مامان. عینک برای بازی نیست.
- بازی که نمی خوام بکنم!
- پس میخوایش چیکار؟
- می خوام بزنم رو چشام.
- تو خونه؟
- نه میخوام برم استخر.
- مگه تو استخر هم عینک میزنن؟
- توش که نه. میخوام دراس بتشم رو اون تختای استخر عینک بزنم رو چشام!!!
( به خدا اگر من و روزبه از این فیگورا اومده باشیم!)
فکری شدم: ای وای! حالا تو این مملکت چه چیزا که بچه نبینه و نخواد تقلید کنه! عمرا اگه بذارم بچه ام از این اداها دربیاره.
نشون به همون نشون که دو دقیقه بعد کنار استخر بودیم. آقا فرموده بود تو دمدمهء (قمقمه) نی دارش آبمیوه هم براش ببرم! عینک من رو چشاش بود. لم داده بود رو تخت آفتاب گیرش و قمقمه اش رو روی میز عسلی کنار تخت گذاشته بود. آبمیوه اش رو با دو هورت تموم کرده بود البته. من کمی دورتر زیر سایه بون چتری که وسط میز گردی نصب شده بود رو صندلی نشسته بودم . یه کتاب برده بودم که تا آقا تو فیگوره چند صفحه بخونم. اما نمیشد. سرم تو کتابم بود ولی حواسم به مانی. یه جوری خیالم راحت نبود. تو فکر بودم: یعنی داره حال میکنه؟ یا مثل ما بزرگترها فقط داره ژست حال کردن رو میگیره؟ حیف نیست از عالم بی ادا اصول بچگی در بیاد؟ سرم رو بلند کردم و نگاهش کردم.
سرش رو بالا گرفته بود به تماشای آسمون. جهت نگاهش رو دنبال کردم. آسمون صاف و آبی بود. بدون لک. آبی پر رنگ.تا بی نهایت. هواپیمایی از دور دورها پیدا شد. نزدیک و نزدیکتر شد. در ارتفاعی به بلندی حد خیال کودکان از بالای سرمون عبور کرد. رفت و رفت تا ناپدید شد. رد سحر آمیزی ازش جا مونده بود .خطی سفید که مثل جاده ای ابری دل آبی آسمون رو شکافته بود . پلی که افق شرق رو به افق غرب وصل کرده بود. نگاهم رو باز به مانی برگردوندم. نگاهش رو به آسمون خشک شده بود. ولی اینبار انگشت تو دماغ!
خیالم راحت شد. سرم رو تو کتابم کردم و آسوده خوندم.