کامیون ها و لودرها و جرثقیل های زرد دارن با سر و صدا شاهراهی می سازند که از شرق اتاق کامپیوتر و از غرب آشپزخونه رو به اتاق مانی وصل میکنه. روزبه داره پشت کامپیوتر خبرهای رادیو زمانه رو شخم میزنه . جلزززز و ولزززز سرخ شدن ماهی صدای رادیو و قار و قور جاده سازی رو از آشپزخونه پس میزنه . ماشینها ساکت میشند.
صدای سرکارگر از دور:
- مامااان، این بوی چیه ؟
- این که دارم می پزم؟
- آره. چه گد بوی خوبی میده!
- ماهی سوخاریه مامان.
لودر به دست تو درگاه آشپزخونه پیداش میشه. نفسش از بی تابی و هوس تنگ شده. به زور روی پنجه پا قدش رو میکشه تا بتونه تو ماهیتابه رو دید بزنه. نمی تونه. با تته پته میگه:
- ماهی سوراخیه آماده اس؟
- نه مامان.
- هیچ چیش آماده نیست؟
- نه مامان ، باید یه کم صبر کنی.
لودر ولو میشه کف آشپزخونه.
- آخه نمیتونم. دلم ببین چه گد کوچیک شده. دارم می مرم (م ضمه داره- مردن). پس کی آماده میشه بخورم؟
ماهی ها رو تو ماهیتابه بر میگردونم:
- زود زود. آن! یه طرفش سرخ شد.
ذوق زده می پره بالا:
- حالا همون طرف رو بده بخورم !!!
لودر داره تو هوا به سمت ماهیتابه پل میزنه.
رادیو زمانه ساکت می شه!