مانی داره کارتن می بینه. کارتن رقص فضایی. از کتابخونه گرفته. سفینه و فضا و رقص و آواز. من درست نگاه نمی کنم.حواسم بیشتر به داستانی هست که دارم می خونم. A thousand splendid suns . روزبه تو اتاق کامپیوتره. مانی داره با آهنگ ها جلوی تلویزیون خودشو می جنبونه. یه دفعه وای میسه:
- مامان؟
- هوم؟ (سرم همچنان تو کتابمه)
- فکر کنم اینا هم مثل ما گم شدن.
- هوم؟
سرم رو بلند می کنم. شخصیت های کارتن تو سفینه فضایی معلقند و در حالت بی وزنی بین زمین و هوا آویزون گیج می خورند و ترانه می خونند.
- اینا هم گم شدن. مثل ما.
کتاب رو می بندم. سفینه تو سیاهی بی کران کهکشان ها دور خودش می چرخه.
- مگه ما گم شدیم؟
- آره دیگه. اومدیم آمریکا گم شدیم. دیگه نمی دونیم چه جوری برگردیم خونمون. هواپیما ها دیگه هیچ کدوم نمیتونن برن ایران . گم شدیم.
....
چند دقیقه بعد، مانی و روزبه و من، برای رفع حس گمگشتگی، ردیف، جلوی تلویزیون، همراه با فضانوردان ننه مردهء معلق، عربده می سرودیم، و در فضای بلاتکلیفِ غربت، شلنگ تخته های نه چندان موزون می پراکندیم.