من پروانه هستم. مامان مانی. دلم میخواست اولین باری که اینجا مینویسم وقتی باشه که بتونم حرفای خوب بزنم. از بهنام تشکر کنم. از محبت عزیزانمون که نمیگذارند دلمون تنگ بشه بگم. از مانی تعریف کنم. از مهربانیهای خاله شهناز و عمو منصور مانی بگم...اما...
اما حالا گیجم. سرم سنگینه. چشام تاره. قلبم فشرده هست. آخه سیلی خوردم. از اون سیلی های پر ضرب که فقط طبیعت میتونه اینجوری بی هوا بکوبه تو صورت آدم.
پنج شنبه ۲۵ آبان مانی ناهار خورد و خوابید.من کنارش دراز کشیدم. خوابم نمیبرد. احساس کردم طولانی شد. دلم گرفت. یهو دلم برای مانی تنگ شد. نگاهش کردم. آرام و معصوم. دلم میخواست چشمهاشو باز کنه. شیرین زبونی کنه. صداش خونه رو پر کنه. پاشه همه جای خونه سرک بکشه تا خونه جون بگیره.عصر که بیدار شده بود و میخواست بره پارک کنار خونه بهانه گرفت که دلم برای بابام تنگ شده. پس کی میاد خونه. ساعت نزدیک ۶ بود. گفتم الان دیگه کلاس بابا تموم شده. زود میاد خونه پیش ما. دلش غش رفت.
شب که روزبه آمده بود خونه بهش گفتم مانی غروب که میشه خیلی دلش برات تنگ میشه. گفت من هم دلم برای شما تنگ میشه. بعد از بابک نقل قول کرد. گفت وقتی شیدا کوچیک بود بابک میگفت وقتی سر کار هستم انقدر دلم برای شیدا تنگ میشه که فکر میکنم کاش میشد شیدا رو بگذارم تو جیبم بیارمش سر کار تا هر وقت دلم براش تنگ شد از جیبم درش بیارم یه خرده نگاش کنم.
این بابک دلتنگ دختر و این شیدای دلبر بابا همین عمو بابک مهربان و دختر عمو شیدای شاداب مانی من هستند که همین جا تو همین وبلاگ حضور دارند. (کامنتای دو شنبه ۱۵ آبان)
برگردم به پنج شنبه ۲۵ آبان که بعد از ناهار مانی خوابید و دلم تنگ شد و غروب مانی دلش برای باباش تنگ شد و شب روزبه از بابک گفت که دلش میخواسته شیدایش رو بگذاره تو جیبش و با خودش ببره سر کار...
همین پنج شنبه بعد از ناهار شیدا هم ناهارش را در مدرسه خورد و بعد تو چمن مدرسه خوابید . ولی از همون موقع تا حالا هر جی مامانش دلش براش تنگ میشه شیدا بیدار نمیشه که نمیشه. از معجزه هم نا امید میشه . همون غروب پنج شنبه باز بابک دلش برای شیداش تنگ میشه اما هر چه میکنه که یه جوری یه دونه دخترش را پیش خودش نگه داره نمیشه که نمیشه. بهش التماس میکنه.
عمه فروغ میگه دیگه شیدا نداریم
مامان بزرگ میگه روحش بزرگتر از این دنیا بود
عمه فرح میگه عروسک بابک رفت
افسانه میگه آدم ببینه که بچهاش مرده!
بابک میگه من عاشقش بودم
روزبه ناله میکنه آی کاکام کاکام؛ کاکای خوبم
بابا بزرگ هیچی نمیتونه بگه
عمو بهروز حتماْ هی خاطراتش رو تعریف میکنه
وقت خداحافظی در ایران به همه میگفتم که نگران ما نباشید. ما هیچی نمیخواهیم غیر از شنیدن خبر سلامتی همه شماها. این که باشه هر مشکلی قابل حله. حالا فکر میکنم ازشون چیزی رو میخواستم که در اختیارشون نبود.
همون پنجشنبهای میلی در لیست باکسم دیدم با عنوان :نمونه ای از کودک آزاری در ایران. شهامت باز کردنش رو نداشتم. حق بچه ها محبته نه آزار.
من خودم رو با این فکر دلداری میدم که: مهمتر از اینکه آدم چقدر عمر کرده اینه که در چه حالی زندگی کرده . و فکر میکنم که عشق حال آدم رو میسازه. خوشبختند بچه هایی که عشق دریافت میکنند. شیدا غرق در عشقی بود که لایقش هم بود. شیدا خوشحال بود. شیدا سرحال بود. شیدا باحال بود. شیدا خوشبخت بود.
یه چیز دیگه هم هست. من از افسانه و بابک خیلی چیزا یاد گرفتم. مطمئنم که بعد از این بیشتر هم یاد میگیرم. افسانه با معرفت و باصلابته. بابک پر از انرژی مثبته. مانی عاشق عمو بابکشه. همه بچه ها عاشق عمو (یا دایی) بابکشون هستند.
شیدا جان دوستت داریم و در قلب ما زنده میمانی.همیشه.
بعدا از خاطرات مانی و شیدا مینویسم. خیلی دوستش داشت.