پروانه میگه چون دلش نمياد و دستش نمیره که بعد از پستی که برای شيدای عزيز نوشته اينجا چيزی بنويسه ازم خواست که من تو این مساله بهش کمک کنم. چشم... ايندفعه هم من مینويسم...اما واسه اينکه ديگه زياد پر رو نشه يه تيکه از نوشتههای خودش در مورد داستان مانی با چراغ عابرپياده رو اينجا عيناً نقلقول میکنم. انشالله که خودشم زودتر اينجا دست به قلم بشه!
امضاء: گربهسگ
اولش رو بیخيال حالا ادامشو بخونيد:
............... شرط دوم ۲۰دقیقه ای رسیدن ما به فروشگاه اینه که سر چهار راه پلیس يا چيزی شبيه به اون در حال رد شدن باشه. نه به خاطر اینکه کمک کنه که راحتتر رد شیم. نه بابا. بلکه به خاطر اینکه مانی حساب ببره و بزاره ما مثل بچه آدم (از نوع متمدنش )دکمه چراغ ویژه عبور عابر رو فشار بدیم ، چند ثانیه شیک وایسیم تا ماشینها وایسن و چراغ عابر به افتخار ما منور بشه و بعد لشکر سواره نظام ما بخرامه اونطرف خیابون.
اما امان از وقتی که از پليس مليس خبری نباشه. اونوقت جریان اینجوریا میشه که مانی به عشق فشار دادن دکمه چراغ ویژه عبور عابر برای متوقف کردن ماشینها، ما رو وامیداره که جلوی چشمای زاغ متحیر راننده های امریکایی چندین بار دور چهار راه از همهء خیابون ها با بساط چرخ و scooter مون قیژ قیژ رد شیم و باز برگردیم و در ضمن هی برای راننده های الاف لبخند بزنیم و گردنمون و به علامت sorry کج کنیم . خوب این حرکات مدور مکثر گه گیجه آور (گلاب به روتون) به طول سفر ما۱۰ تا ۱۵ دقیقه اضافه میکنه. البته پشتبندش سرعت حرکت ما بیشتر میشه. چون بعد از اینکه مانی رضایت میده که دست از سر راننده های فلک زده و انگشت از روی دکم ئ چراغ عابر داغ کرده برداره ما از ترس پیدا شدن سر و کلهء پلیس 991 به سرعت خودمون رو از ناحیه ای که توش گند زدیم دور میکنیم. خوب ممکنه یکی از این راننده ها به ما یا حد اقل به سلامت روان ما شک کنه.
بعد دیگه اگر ایشالا اتفاق غیر مترقبهء کاملا منتظره ای از قبیل اعلام نیاز مانی به input یا output ی (بازم گلاب به روتون)پیش نیاد تا فروشگاه راهی نیست................بقيهش رو هم بیخيال.....