گمگشتگی

مانی داره کارتن می بینه. کارتن رقص فضایی. از کتابخونه گرفته. سفینه و فضا و رقص و آواز. من درست نگاه نمی کنم.حواسم بیشتر به داستانی هست که دارم می خونم. A thousand splendid suns . روزبه تو اتاق کامپیوتره. مانی داره با آهنگ ها جلوی تلویزیون خودشو می جنبونه. یه دفعه وای میسه:

- مامان؟

- هوم؟ (سرم همچنان تو کتابمه)

- فکر کنم اینا هم مثل ما گم شدن.

- هوم؟

سرم رو بلند می کنم. شخصیت های کارتن تو سفینه فضایی معلقند و در حالت بی وزنی بین زمین و هوا آویزون گیج می خورند و ترانه می خونند.

- اینا هم گم شدن. مثل ما.

کتاب رو می بندم. سفینه تو سیاهی بی کران کهکشان ها دور خودش می چرخه.

- مگه ما گم شدیم؟

- آره دیگه. اومدیم آمریکا گم شدیم. دیگه نمی دونیم چه جوری برگردیم خونمون. هواپیما ها دیگه هیچ کدوم نمیتونن برن ایران . گم شدیم.

....

چند دقیقه بعد، مانی و روزبه و من، برای رفع حس گمگشتگی، ردیف، جلوی تلویزیون، همراه با فضانوردان ننه مردهء معلق، عربده می سرودیم، و در فضای بلاتکلیفِ  غربت، شلنگ تخته های نه چندان موزون می پراکندیم.  

/ 9 نظر / 9 بازدید
بهنام

چه عجب! آپ کردی. مانی به این بچگی مفهموم دوگانگی ایرانیان در غربت رو فهمیده! خیلی برام جالبه...

بهنام

راستی هیچ دقت کردی چرا مانی هنوز اونجا رو خونه نمیدونه؟ چرا هنوز میخواد برگرده خونه؟ خونه... مفهوم خونه مهمه ها.. شاید اهمال از تو و روزبه باشه...

jekond

آخییی..مانی عزیزی کمی دلم گرفت ! چه حس نوستالژیکی!اما میدونم اونجا یک جورهایی هم خوش میگذره که هرگز توی ایران اونطور خوش نمیگذره..مهمترین چیز اینه که تو خوشحال باشی ..حتما هواپیماتون رو بزودی پیدا میکنین رو یه سفر میرین ایران، مگه نه؟بوس به تو پسر باهوش

مامان پارسا

آخه... بهش بگو نه عزيزم ما هر وقت بخوايم می تونيم بريم ايران مرسی به من سر زديد و ابراز لطف کرديد.

گربه سگ

سلام..... آخی مانی....خوب چرا گم شدين و ديگه پيدا نميشين؟؟؟!!!!عوض اون شلنگ تخته انداختن يه کم پيدا بشين....حداقلش اينکه زود به زود آپ کنين بابا..... حق نگهدار....

عزال

شلنگ تخته انداختن هم راهيه واسه رفع گمگشتگی حالا چه جوريه که اين بچه اين حس رو داره؟

صفا

سلام. امون از دسته شما و اين ماني

سارا

کاملا معلومه مانی جون خيلی باهوشهو بهتره براش توضيح بدی که هر کسی ميتونه ۲ تا خونه داشته باشه تا اينجا رو هم خونه ی خودش بدونه

نازی

مانی حق داره . حيچ جای دنيا خونه ی خود ادم نميشه مخصوصا اگر خاطرات خوبی هم از انجا داشته باشی مانی هنوز خاطرات خوبش را از ياد نبرده و شايد يه راه درمان اين غربت زدگی فراموشی خاطراتش باشه هرچند که خيلی بی رحمانه است.