گربه سگ!

Behnam

من پروانه نيستم. البته فقط اين پست اوليه نيستم بقيشو پروانه خواهم بود! (چه شاعرانه شد!) عرضم به حضورتون که بنده بهنام هستم. همون گربه‌سگه! آخه من آخرشم نفهميدم واسه مانی دايی می‌شم يا عمو! چون يادم نيست تو کانون خورشيد خدابيامرز اول با پروانه آشنا شدم يا با روزبه. اينايی که گفتم بابا و مامان مانی‌ هستن. پروانه همونه که قراره اينجا رو اداره کنه. آره خلاصه اينکه ديدم دايی-عمو بودن از همش بهتره. اين اولين پست اين وبلاگه. اينجا هم به عنوان هديه‌ی من به مانيه. به عنوان کادوی سرراهی. آخه يه هفته ديگه دارن به سلامتی با مامان و باباش (واسه ادامه تحصيل) می‌رن آمريکا. خدا پشت و پناهشون باشه ان‌شاالله.
البته قالب اينجا يه کم زيادی واسه بچه‌ها جديه! بايد يه دستی سر و روش بکشم. خواستم فعلاْ راه بيفته بعد سرفرصت يه رنگ و لعابی بهش می‌دم.
آهای پروانه! نبينم تو آپديت کردن اينجا تنبلی کنی‌ها! خودت می‌دونی که اونقدر که من دلم واسه مانی تنگ می‌شه واسه خودتون تنگ نمی‌شه‌ها! پس اينجا رو درباره‌ی مانی آپديت کن. حال و احوال خو دتونو يا يه وبلاگ واسه خودت بزن يا با تلفن از هم خبر می‌شيم. حالا نشديم هم جای خيلی دوری نمی‌ره! 04.gif خلاصه از من گفتن بود. اگه تنبلی کنی مانی که بزرگتر شد چقليت رو پيشش می‌کنم می‌گم مامانت حاضر نشده واست وقت بذاره 16.gif. خلاصه بد تهديدی بودا....
- من مانی رو از زمانی که سيب بود می‌شناسم. با هم بزرگ شديم. يادم نميره زمانی که می‌خواست عمل کنه پروانه چه کولی بازی در آورده بود. يا شيطونی‌هاش زمانی که پروانه طفلی می‌خواست پايان نامه فوق‌ليسانسش رو آماده کنه! يا زمانی که تازه تاتی ياد گرفته بود دست منو می‌گرفت و هی می‌خواست پارتنر رقصش بشم. بعد می‌رفت رو گل وسط فرش وای ميستاد و هی بالا پايين می‌پريد. هنوزشم می‌خواد برقصه بايد با هم برقصیم. اصلاْ تقصير اين نيم‌وجبيه که من هنوز مجردم 04.gif نمی‌گذاشت که با هيچکس برقصم که! یادش به خیر روز تولد سه سالگیش! همه‌ی کادو هارو ول کرده بود رفته بود سراغ لودر کنترلیش... نمی‌دونم مریم چرا اون کادو رو گرفته بود ولی به هر‌حال دستش درد نکنه. سوگلی کادوهای مانی بود. عاشق زمانی بودم که وقتی زنگ می‌زنم خونشون خونه نباشن و صدای مانی روی پیامگیر باشه. "ما خونه نیستیم... بوق بسنید حف بسنید! " بعدشم يه سری قيلی‌ويلی می‌کرد که هيشکی نمی‌فهميد يعنی چی. خدا می‌دونه که خونه‌ی ما واسه شنیدن صداش صف می‌کشیدن پای تلفن. بعد مجبور می‌شديم ۲۰ بار زنگ بزنيم خونشون تا همه صدای اين تحفه‌خان رو بشنون.... یه بار که بابا زنگ‌زدن خونشون سراغ مهندس! مانی کمالی رو گرفتن. پروانه هم خیلی جدی گوشی رو به مانی داد و چقدر خندیدیم. همون روز تولد سه سالگیش بود... یادش به خیر... خلاصه اينکه دورانی داشتيم با مانی.. الآنم که دارم اينا رو می‌نويسم بغض در گلومه. هنوز نرفته دلم واسش تنگ شده. خدا هر جا ميرن پشت و پناهشون باشه. همش از اين می‌ترسم که مانی منو بعد از چند سال فراموش کنه!  نه نمی‌کنه.. مطمئنم.. مگه نه؟
- اينم از سعدی:

گر به دوری سفر از تو جدا خواهم ماند     ......     شرم بادم که همان سعدی کوته نظرم

/ 5 نظر / 24 بازدید
بهنام

می‌خوام اولين کامنتشم مال خودم باشه!

هيروديا

دوباره می يام و می خونم

هيروديا

حالا من دوم

مامان آيسان

خوب آقا مانی خوش به حالت که يه دايی عموی به اين خوبی داری که اينقدر به فکرته. اميدوارم تو سرزمين جديد خوشبخت بشی و در کنار مامان و بابای مهربونت بهت خوش بگذره.

شبنم

چه بزرگ مرد کوچولویی ، با اجازهء مامانیش من یک گاز ریز از لوپش بگیرم