تولد حامده، تولد حامده

مانی تا یادش هست آمد و اووه کنارش بودن. هشت ،نه ماهه بود که حامد و زهره همسایهء ما شدن. تقریبا هر شب همدیگر رو میدیدیم.  با هم خیلی ندار بودیم. با هم قابلمه یکی بودیم! هر غروب که هوا رو به تاریکی میرفت و چراغ خونمون رو روشن میکردیم هی چشممون به خونهء اون یکی بود که روشن بشه. اگر یه وقت یکدومون گردشی، مهمونی، جایی میرفت و چراغش روشن نمیشد حال اون یکی گرفته بود تا این یکی (کی به کیه؟) برسه و در بزنه و اعلام حضور کنه. مسافرت که هیچ! باید از یه هفته قبلش این یکیه به اون یکیه باج میداد که چی؟ میخواد مدتی نباشه! دق میکردیم تا از مسافرت برگردن. و وقتی برمیگشتن جشن میگرفتیم.

بیخود نبود که وقتی از اون خونه رفتیم چه تو خونه مامان جون چه اینجا مانی بیشتر از هرکسی سراغ  حامد و زهره رو میگرفت. یه بار اوایل اومدنوم که یاد خونه ایرانمون کرده بود (بهش میگه خونه خودمون!) و هی از محاسنش میگفت و من هم از محاسن اینجا که راضیش کنم، وقتی رسید به اینکه اونجا حامد و زهره داشتیم هیچ جوابی نداشتم که بهش بدم. چی بگم. راست میگه خوب. ناراحت نیستم‌ها. چه خوب که بچه‌ی آدم یه همچین پشتوانه های قوی عاطفی داشته باشه! دیگه معتاد نمیشه حتما!!

 شایان ذکر است:

- مانی تو خونهء حامد و زهره و با تشویق های پر شر و شور این دو تا بچه آبادانی باحال اولین قدم هاشو برداشت. چه ذوقی هم میکرد!

- کوچولو که بود وقتی یه شیرین کاری میکرد ( مثلا برای کشوندن ما بقی ماکارونی دراااز آویزون از لب و لوچه اش کله اش رو میجنبوند) و حامد از خنده منفجر میشد، مانی میترسید!!! واسه همین اینطور موقع ها حامد اول شیرجه میزد زیر مبلی چیزی و کله اش رو فرو میکرد یه زیری بعد منفجر میشد. اونوقت مانی متحیر میشد!!!

-مانی عاشق فوتبال بازی با حامد بود. ولی بهش میگفت وقتی گل میزنم نباید توپ رو بگیری. یکی دو بار هم رفته بود باشگاه و فوتبال حامد رو دیده بود. تحت تعالیم حامد از لاف آبادانی هم در گزارشاتش از فوتبال بازی در باشگاه استفاده میکرد!

- موبایل حامد هم خیلی دوست داشت. دائم به بهنام زنگ میزدن و سفارش دوخت دو دست لباس فوتبال میدادن (ربطش تو بی ربطیشه حتما). این آخر سری ها دیگه از دیر شدن لباسشون شاکی بودن!

- میرفت در خونه حامد و زهره رو میزد ( فعلا بماند که چه عالمی با زهره گلم داشت) زهره که در رو باز میکرد مانی میگفت: سنام. حامد هست؟! انگار رفته دنبال همبازیش.

-تو پارک ستار‌خان با هاشون  تاب سرسره بازی کرده، برف بازی کرده، ماهی کباب خورده...اوووووه.

....

لیست خاطرات شیرین مانی با حامد و زهره پایان نداره. بابابزرگ مانی سر به سر مانی میذاشت و میگفت حامد دوست منه. مانی میگفت :منه.

خلاصه...

خر سواری!

امروز تولد حامده.زهره براش یه تولد سورپریزی گرفته (زهره هست دیگه...آی با حاله)

حامد  تو تقویممون  اشتباه تاریخ تولدت رو نوشتی. چه بهتر سالی دو بار تولدت رو تبریک میگیم:

تولدت خیلی مبارک 

همین الان مانی داره تدیش رو  میرقصونه و میگه تولد حامده،تولد حامده. میخونه:

فصل بهاره هی

عیده دوباره هی

باز عمو نوروز واسمون عیدی میاره هی!!! (عجب دنیای بی ربطه با حالیه ها!)

یادته تولدت مانی چقدر میرقصید؟

.....................

آی بچه ها!!!! تولد حامد خوش میگذره؟

کوفت و آره!( ما که بخیل نیستیم!)

 --------

چند ساعت  بعدالتحریر:

بچه ها از جشن تولد مانی بهمون زنگ زدن. حیف روزبه نبود.

 مسعود، صدات رو نشنیدم ولی حضورت رو حس کردم. بد جور هاله ات ارتعاش داره.

 ولی هاله محمد آرومه.

میثم کوووو؟

کسی از توحید خبر نداره؟

جمال و دجله؟

امیر حسین ،از ما که گذشت. اما یه اعلام حضوری بکن برو پیش بچه ها. فاشیستن؟

رویا ،عکس یادت نره.

دل بهنام بسوزه!

بچه ها ،دمتون گرم.چقدر کیف کردم صداتون رو شنیدم. آخیش!

کوفتتون هم نشه! اصلا نوش جونتون.

واسه ما هم تعریف کنید.

(راستی ،محسن پهلوان داره pm میده! به کی ربطی نداره؟)

/ 3 نظر / 9 بازدید
بهنام

حامد جان قول می‌دم ديگه لباسا رو زودتر بيارم آقا تولدت مبارک باشه حسابی...... اين مال حامد بود ها.. چيه مانی نمی‌تونيم بدون اجازه‌ی تو کس ديگه‌ای رو ماچ کنيم؟ چی؟ برم در خونه خودمون از اين کارا بکنم؟ هان.. اينجا خونه‌ی توه؟ راست می‌گيا.. حالا بيا اينم مال تو با هم کنار بياييم فعلاْ

نازی

ديشب رفته بوديم خانه اتان آره ديگه به اونجا چی بگم ؟ از سر کوچه کامی می گفت : مامان پل من ومانی! حس دلتنگی داشتم با ديدن دوستانت بيشتر هم شد. اما خوب خوش گذشت خيلی يادتون کرديم هم تو هم روزبه هم مانی ياد اخرين روز اثاث کشی تان افتاده بودم و مهمانی خدا حافظی .... به هر حال يادتون هستيم راستی ما هم تقريبا تو ی اين جمع جا افتاديما يادگاری خوبی برايمان گذاشتی ! مرسی