لوبيا فردا ديگه نيا!

اولین شب سال ۲۰۰۷   نشسته بودیم داشتیم دایی جان ناپلئون میدیدیم (!) که سنگینی یه آرامش چند ثانیه ای ریخت تو دلم. مانی یه ۱۰ - ۱۵ ثانیه ای بود که نه پرتقال خواسته بود، نه سراغ فلان ماشین سبز و آبی مفقوده اش رو گرفته بود، نه دعوتم کرده بود تو اتاقش که باهاش مزرعه بازی کنم،‌نه نق زده بود که  فیلم جا ناپولو بسه، من میخوام کالتون ببینم...

آخرین نفری که با مانی بود روزبه بود که همین چند دقیقه پیشش احضار شده بود به اتاق مانی که  مقادیری اسب بشه و بعد هم براش کتاب داستان بخونه. از روزبه پرسیدم:

چیکار میکنه؟

گفت: بازی. براش یه داستان خوندم. گفتم میخوام برم  دایی جان ناپلئون ببینم گفت باشه. تو برو. من خودم بازی میکنم!

دو تایی ذوق ترک شدیم. لبخندی از سر رضایت و ظفر رو صورتمون پهن شد. سوار بر قالیچه سلیمون  رفتیم موج سواری رو  خیالهای فراغت بخش  مستقل شدن بچه و پایان دوران  آویزونیتش به مخ ما .  

 نیشمون رو بیش از پیش به ریش دایی جون ناپلئون که سر تا پا تیریپ  ناپلئونی زده بود و منتظر رسیدن قشون اینگیلیسی ها بود باز کرده بودیم که مانی خیلی آروم و مظلوم  جلوم ظاهر شد:

-مامان

 - جونم مامان

- لوبیا از دماغم نمیاد بیرون!

قالیچه سلیمون یهو از زیر پامون در رفت . کله پا شدیم به طرف  پایین. تو راه سقوط سه سوتی  همه ء داستان هایی که از این و اون درباره ء چیز میز چپاندن بچه ها تو سوراخ دماغشون  و سر از بیمارستان در آوردنشون و عفونت و جراحی شنیده بودم   تند تند  جلو چشمم ویراژ میدادن. گفتم دیدی تو مملکت غریب چی شد. اينم شب سال نو  تو امريکا.... شانس که نداریم. مردم بچه شون یه لوبیا گیرش میاد سر از کاخ بالای ابرا در میاره و مرغ تخم طلا و تار سحر آمیز پیدا میکنه، بچه ما لوبیا رو  میچپونه  تا ته تو سوراخ دماغش و نفس خودشو ننه باباشو بند میاره.  

جون به لب شدیم   ولی  بلاخره درش آوردیم.با موچین! کس دیگه ای این کار رو نکنه ها. کوچکترین خطا یا فشاری میتونه کار رو با جاهای باریکتر بکشونه. فکر نمیکنم هیچ بچه ای  مثل مانی صاف وایسه و سرش رو بالا بگیره، بذاره تو صورتش نور بندازن،  بذاره باباش سرش رو نگه داره، بذاره مامانش موچین رو خیلی آروم و با  دقت ببره تو سوراخ بینیش و دو میلهء موچین رو به بدنهء دیواره فشار بده تا لوبیا رو دور بزنه و محاصره اش کنه و بگیرتش و آروم بکشتش پایین.  مونده بودم چه جوری لوبیا به این درشتی از  راه بینی به این کوچولویی رد شده بود و تو حفره بالا جا خوش کرده بود. لوبیای وروجک  به لوله بینی که رسید با انگشت  بالای بینی رو فشار دادم پرید بیرون. 

من هم غش کردم.

/ 7 نظر / 12 بازدید
behnam

commente ino too webloge khodet goashtam... hanoozam asabaniam. bebinam too oon yenge donya doctor peyda nemishe mage?

ميثم

پروانه مردم جون ميثم! توروخدا هنوز يه کم مراقب مانی باشيد! البته می دونم که هستيد، اما بيشتر! ضمناْ نوبت مانی رو يادت نره. بازی کن...

هيروديا

هيييييييی باورم نمی شه!! چه خطرناک!! خدا رو شکر که به خير گذشت! اما آخه چرا خودتون دست به کار شديد؟

Taraneh

ghorboonesh beram oonja ham hanooz kermooe!!shiraz ham ye bar barg kard tooye damaghe koochooloosh!!delam kheyli kheyli kheyli kheyli kheyli barash tang shode

شادی بيضايی

وای مانی گلم! نمی‌دونی خاله شادی چه‌قدر خوش‌حاله از پيدا کردنت. دلم می‌خواست اين‌جا بودی و محکم بغلت می‌کردم. هزار بار می‌بوسمت پسر گل. زود بيا پيشم تا با هم قصه بخونيم و بازی کنيم. باشه؟ اجازه می‌دی لينکت رو بذارم آقا مانی؟

پريسا

آخه لوبيا هم شد بازيچه کوچول پروانه جون تو رو خدا بیشتر مواظب این شیطونکت باش